آهنگ namiq rivayet روایت نامیک در زندان + ریمیکس
دانلود آهنگ ترکی namiq rivayet آهنگ نامیق روایت (نامیک روایت) با صدای مرد + با ریمیکس بیس دار اینستاگرام
آهنگ قاراچوخورلو روایت رحمان در زندان | آهنگ قدیمی و ترکی قولاق اسوم جماعت (گولاخ آسون جماعت)
Listen to/Download Namiq Rivayet

.
متن
آهنگ namiq rivayet
قولاخ آسین جَماآت، من دانیشیم نهایت
بو محبت عالمی چوخوسونا وِرمیش قَمی
من ده عذاب چَکمیشَم، چوخ ایضتیراپ چَکمیشَم
کیم گَلیبدی خوشوما، نه ایش گَلیب باشیما
یاش دولا دولا گؤزلَره دانیشمیشام سیزلَره
او وفاسیزدان سونرا، دوشمَمَک اوچون تورا
سِوْمَیَجَم سؤیلَدیم، تَنها عؤمور ائیلَدیم
کِچدی خِیلی زَمانلار، اؤتدو بیر نِچه آنلار
بیر قیز گؤردو گؤزلَریم، یاددان چیخدی سؤزلَریم
بو قیز عَجَبدیر عَجَب، سِو مَنی ائیلَییر تَلَب
دِدیم چاتار کؤمَییمَه، تَسَلّیدیر اورَییمَه
دوشدوم اونون دالینجا، اوندان بیر سؤز آلینجا
لاپ اورَییم پاتلادی، سَنکی باغریم چاتلادی
هَر او دَرسَه گِدَندَه، گِتدیم اونونلا مَن دَه
چوخ ائیلَدیم اَند و اَمان، آخِری کی بیر زَمان
چیخاردیب اِنجه سَسین، سؤیلَدی اؤز کَلْمَسین
باخما مَنیم یاشیما، چوخ ایش گَلیب باشیما
خِیلی اؤمور سورموشَم، چوخ حاقسیزلیق گؤرموشَم
ایندی ایسه بیر اِنسانی، تانیمادیغیم اوغلانی
نِجَه سِوِرَم سؤیلَیین، مَن اِعتماد ائیلَییم
اؤزون فیکیرلَشگینَن، مَنی باشا دوشگینَن
سؤیلَدی اؤز سؤزلَرین، سوزدورَرَک گؤزلَرین
دِدی بو قَدَر وَسّلام، یولونا ائیلَدی دَوام
دونوب یِریمدَه قالدیم، بیر آز خَیالا دالدیم
دوشوندوم کی دوز دِییر، چوخ آغیلّی سؤز دِییر
داها دالینجا گِتمَییم، چوخ اونو اِنسیتمَییم
هاچانسا اؤز قیسْمَتیم، حَقیقی محبتیم
چیخار مَنیم قاباغیما، جَواپ وِرَر سوراغیما
اوندان سونرا هَر گِجَه، بیلمیردیم یاتیم نِجَه
او جانانین خَیالی، اونون حُسنو جَمالی
گؤزومدَیدی هَر ساعات، مَنی قویْموردو راحت
دؤزمَییب بیر گون صَباح، دوروب آیاغا بیر تَهَر
گؤروشونَه گِتدیم یِنه، دِییم وورغونام سَنَه
گؤردوم گَلیر اوزاقدان، گِتدیم اَلدَن آیاقدان
آز قالْمیش ایدی چاشیم، ایستَدیم یاخینلاشیم
یاخینلاشدی اؤزو مَنَه، دِدی بِلَه بیر سؤزو مَنَه
گؤرورَم کی وورولموسان، اؤزونو عشقَه سالمیسان
اَل چَکمِیرسَنسَه مَندَن، شَرتیم بو جوردو سَندَن
یالنیز دوست اولاق گَرَک، بِلَه ائدَه بیلَرَم کؤمَک
ایستَیِرسَن هَه دَنَن، دوشون قَرار وِرگینَن
ایستَمیِرسَن اَلویدا، گِت کؤمَک اولسون خُدا
آخِی نَه ایدی اَلاجیم، وار ایدی اِحتیاجیم
خِیلی خَیال دولاشدیم، آخِردا راضیلاشدیم
بو دوستلوق مِهربانلیق، مَنی دَییشدی بیر آنلیق
سونرالار حَیاتیمی، قَملی اَحوالاتیمی
دانیشدیم او جانانا، او دا دانیشدی یانا یانا
دِدی سِوگی محبت وِرمَییب مَنَه زِلّت
سِویب سِویلْمَدیم مَن، عشق نَدیر بیلمَدیم مَن
آما بَختی قارایام، سَندَن دَه بیچارَیَم
سوروشدوم: «دَردین نَدیر؟» بو جوردو جَواپ سؤیلَدی
اَند وِریرَم مَن سَنَه، وارسا حؤرمَتین مَنَه
مَندَن هِچ نَه سوروشما، داها بو حاقّدا دانیشما
سون قویاق بو سؤحبَتَه، سالما مَنی زَحمَتَه
بو سؤزلَری اِشیتدیم، مَن اِلَه بو جوردَه ائتدیم
بو بَرَده بیر دانَه، سُوال وِرمَدیم یِنه
هَر گِجَه زَنگلَشیردیک، داریخدیق گؤروشوردوق
لَذّتینی حَیاتین، بو فانی کَئیناتین
حِس ائدیردیک گؤروردوق، گؤزَل اؤمور سوروردوق
گَلدی اِلَه بیر مَقام، دَییشدی هَر شِی تَمام
بیر زَمان آخشام چاغی، اورَییمَه چَکدیم داغی
گؤردوم هَر شَیِین سونو، زَنگی گَلدی تِلِفونون
دوشوندوم جانانیمدی، هَمَن گؤزَل خانیمدی
دَستَیی تِز گؤتوردوم، بیردَن اؤزومو ایتیردیم
سَس اؤزگَنین سَسی ایدی، اونون رَفیقَسی ایدی
گؤرون نَلَر دانیشدی، یاندی قَلبیم آلِشدی
او سَن سِوَن جانانین، دَرد بوریوموشدو جانین
خَسته ایدی اورَیی، هِچ یوخ ایدی کؤمَیی
حَکیم قویْدوغو مودّت، دُونَن بیتیرْدی اَلبَت
گِجَه یاتیبدیر، صَباح آییلمَییب، مختَصَر
آما سَنی چوخ سِوِردی، اؤلَجَیینی دَه بیلیردی
آپاردی اونو اَجَل، سَنی سِوَن او گؤزَل
آرتیق یوخدور حَیاتدا، ساخلا سَن بونو یاددا
اَوَّلجَه اِنَنمَدیم، اونو دوز سانمادیم
سونرا ایسه سؤیلَدی، صَباح اونون دَفنیدی
اَگَر گَلمَک ایستَرسَن، دوزونو بیلمَک ایستَرسَن
صَباح ایکی تَمامدا، مَن دِیَن بو مَقاما
گَلَرسَن بو عُنوانا، اورداکی قَبْرِستانا
سِوگِلین آغ کَفَن ایله، کؤچَجَک سون مَنزیلَه
گِجَنی یاتا بیلمَدیم، آخِی نِیَه مَن اؤلمَدیم
او اؤلدو گَتدی الله، گؤزومدَن ایتی الله
صَباح آچیلان زَماندا، او قیز دِیَن مَکَندا
عاجیز عاجیز دایاندیم، گؤردوم سونرا اِناندیم
جَماآت آغلاشیرْدی، آدامین آغلی چاشیرْدی
دَفن مَراسیمی ایدی، قَبْرَه گِدَن کیم ایدی؟
مَنیم اؤموروم حَیاتیم، جانیم مَعنَوییاتیم
گِتدی مَنی دَه آپاردی، اِلَه کی دَفن قوتاردی
داغیلیشدی، گِتدی هامی، او اِنسان اِزدِحامی
تَنها قالدیم او یِردَه، دَرددَه، قَمدَه، کَدَردَه
قَبْرین اوستَه دِیز چؤکوب، قانلی گؤز یاشی تؤکوب
ویدالاشدیم یاریملا، گؤزَل وِفاداریملا
اؤلوم اَمانسیز اولدو، واحتسیز، زَمانسیز اولدو
اَلیمْدَن سَنی آلْدی، او گونلَر هاردا قالدی؟
هَر آن شادومَن ایدی، عَجَب مِهربان ایدیک
بیر واحت اَلیمْدَن توتان، ایندی ایسه ساکیت یاتان
اِی گؤزَلیم اَلویدا، یوخدو سَندَن سَس صَدا
هَر کیمَه اولسا عاشیق، بیچارَدی بو نامیق
آلین یازیسی نَه جوردو، یاشادی بیر آز دا گؤردو
آرتیر اورَکدَه یارام
بو دا مَنیم بیر ماجَرَم.
ترجمه فارسی
مردم، گوش بدید؛ بذارید بالاخره حرف دلم رو براتون بگم…
عشق برای خیلیها جز غم و درد چیزی نداشته.
منم از عشق زخم خوردم، خیلی عذاب کشیدم، خیلی سختی کشیدم.
هر دختری که به دلم نشست، یه اتفاق تازه سر راهم گذاشت.
چشمام پر از اشک شد و با همین چشمهای خیس، قصهم رو براتون تعریف کردم.
بعد از اون بیوفا، با خودم عهد کردم دیگه عاشق نشم،
دیگه توی دام عشق نیفتم و تنهایی زندگی کنم.
زمان زیادی گذشت…
تا اینکه یه روز چشمم به دختری افتاد و تمام قول و قرارهایی که با خودم گذاشته بودم، از یادم رفت.
عجب دختری بود… واقعاً محشر بود!
دلم میخواست دوستم داشته باشه و ازش میخواستم که عاشقم بشه.
با خودم گفتم شاید این دختر بتونه مرهم دلم باشه، شاید بتونه دوباره به قلبم آرامش بده.
دنبالش راه افتادم، فقط برای اینکه یه کلمه ازش بشنوم.
دلم داشت از سینه میترکید، انگار قلبم میخواست از جا کنده بشه.
هر وقت میرفت سر کلاس، منم همراهش میرفتم.
اینقدر قسمش دادم و التماس کردم تا بالاخره یه روز، با صدای آروم و ظریفش شروع کرد به حرف زدن:
«به سن و سالم نگاه نکن… من توی زندگی خیلی سختی کشیدم.
سالهای زیادی زندگی کردم و بیانصافیهای زیادی دیدم.
حالا تو از من میخوای باور کنم که میتونی دوستم داشته باشی؟
چطور میتونم به پسری که حتی درست نمیشناسمش، اعتماد کنم؟
خودت یه کم فکر کن… منو درک کن.»
بعد حرفهاشو زد و با چشمهایی پر از حرف، نگاهم کرد و گفت:
«همین… دیگه حرفی ندارم.»
و راهش رو گرفت و رفت.
من همونجا خشکم زد.
مدتی توی فکر فرو رفتم.
با خودم گفتم: «راست میگه… حرفاش منطقیه.
دیگه نباید دنبالش راه بیفتم و بیشتر از این اذیتش کنم.
شاید یه روز قسمت واقعی من، عشق حقیقی من، خودش سر راهم قرار بگیره و جواب این همه انتظارمو بده.»
اما از اون روز به بعد، هر شب نمیدونستم چطور سرمو روی بالش بذارم و بخوابم.
تصویر اون دختر، اون معشوق زیبا، لحظهای از جلوی چشمام کنار نمیرفت.
هر ساعت توی ذهنم بود و نمیذاشت آرامش داشته باشم.
بالاخره یه صبح دیگه طاقت نیاوردم.
از جا بلند شدم و دوباره رفتم سراغش.
میخواستم بهش بگم: «من عاشقتم…»
از دور دیدمش که داره میاد.
دلم ریخت و دست و پام رو گم کردم.
نزدیک بود از شدت هیجان دیوونه بشم.
خواستم برم سمتش، اما خودش اومد جلو و گفت:
«میبینم که عاشقم شدی… خودتو گرفتار عشق کردی.
اگه هنوز نمیخوای دست از سرم برداری، یه شرط دارم:
فقط میتونیم دوست باشیم.
اگه قبول کنی، شاید بتونم کمکت کنم.
اگه میخوای، بگو آره و خوب فکر کن و تصمیم بگیر.
اگه نمیخوای، خداحافظ… خدا به همراهت.»
من چارهای نداشتم.
خیلی بهش نیاز داشتم و کلی با خودم کلنجار رفتم، تا بالاخره قبول کردم.
همین دوستی و صمیمیتی که بینمون شکل گرفت، برای یه لحظه تمام زندگی منو عوض کرد.
بعدها از زندگی خودم و از تمام غمهایی که کشیده بودم براش گفتم.
اون هم با چشمهای پر از اشک، از دردهای خودش برام گفت.
گفت:
«عشق برای من جز بدبختی و رنج چیزی نداشته.
عاشق شدم، ولی هیچوقت کسی عاشقم نشد.
اصلاً نفهمیدم عشق واقعی یعنی چی.
اما من بدشانستر از این حرفام… حتی از تو هم بدبختترم.»
ازش پرسیدم: «دردت چیه؟ چی شده؟»
اما جوابش این بود:
«بهت قسم میدم، اگه ذرهای برات احترام دارم، دیگه از من چیزی نپرس.
درباره این موضوع باهام حرف نزن.
بذار همینجا این صحبت رو تموم کنیم و دیگه سراغش نریم.»
حرفش رو شنیدم و همون کاری رو کردم که خواسته بود.
دیگه حتی یک سؤال هم درباره اون موضوع ازش نپرسیدم.
هر شب با هم تلفنی حرف میزدیم،
وقتی دلتنگ میشدیم همدیگه رو میدیدیم.
با هم شیرینی زندگی رو میچشیدیم،
با هم لحظههای این دنیای فانی رو زندگی میکردیم و از کنار هم بودن لذت میبردیم.
تا اینکه یه روز…
همهچیز ناگهان عوض شد.
یک غروب، انگار دنیا روی سرم خراب شد.
یه حس عجیبی به دلم افتاد؛ حس میکردم آخر این قصه نزدیکه.
ناگهان تلفنم زنگ خورد.
فکر کردم خودشه… همون دختر زیبایی که تمام دنیام شده بود.
سریع گوشی رو برداشتم، اما همون لحظه دنیا روی سرم خراب شد.
صدایی که پشت خط بود، صدای اون نبود.
دوستش بود.
و چیزی بهم گفت که قلبم رو آتیش زد:
«اون کسی که دوستش داری، مدتها بود با یه درد بزرگ زندگی میکرد.
قلبش بیمار بود و دیگه کاری از دست کسی برنمیاومد.
مدتی که دکتر برای زندگیاش تعیین کرده بود، دیروز تموم شد.
شب خوابید…
اما صبح دیگه بیدار نشد.
ولی بدون که اون دختر، خیلی دوستت داشت.
خودش هم میدونست که قراره از دنیا بره.
مرگ اونو با خودش برد…
اون دختر زیبایی که دوستت داشت، دیگه توی این دنیا نیست.
این رو به خاطر بسپار.»
اولش باور نکردم.
فکر کردم نمیتونه واقعی باشه.
اما بعد گفت:
«فردا مراسم دفنشه.
اگه میخوای بیای و حقیقت رو ببینی، فردا ساعت دو، همون جایی که بهت میگم بیا… قبرستون.
عشقت با کفن سفید، برای همیشه راهی خونه آخرش میشه.»
اون شب اصلاً نتونستم بخوابم.
فقط با خودم میگفتم:
«چرا من نمُردم؟ چرا خدا اونو ازم گرفت؟»
صبح که شد، خودمو به همون جایی رسوندم که گفته بود.
با حال و روزی خراب، همونجا ایستادم.
وقتی دیدم مردم گریه میکنن و عزاداری برپاست، تازه باورم شد که همهچیز واقعیه.
مراسم تشییع بود…
و کسی که داشتن برای دفنش میبردن،
تمام زندگی من بود.
عشق من بود.
جان من بود.
تمام دنیای من بود.
اون رفت…
و انگار منو هم با خودش برد.
وقتی مراسم تموم شد، مردم یکییکی رفتن و اون همه جمعیت پراکنده شد.
من تنها موندم…
تنها، با دلی پر از غم و حسرت.
بالای قبرش زانو زدم و اشکهایی که دیگه اشک نبود، خون دل بود، روی خاکش ریختم.
با یارم خداحافظی کردم…
با همون دختر زیبایی که تا آخرین لحظه وفادارم موند.
مرگ بیرحم بود…
بیموقع اومد و اونو از دستم گرفت.
روزهای قشنگمون کجا رفت؟
همون دختری که یه روز دستم رو گرفته بود،
حالا آروم و بیصدا زیر خاک خوابیده.
ای زیبای من… خداحافظ.
دیگه صدایی از تو نمیشنوم،
دیگه هیچ خبری ازت نیست.
هر کسی که عاشق بشه،
آخرش ممکنه مثل من، بیچاره و دلشکسته بشه.
قسمت آدمها رو نمیشه تغییر داد…
آدم فقط یه مدت کوتاه زندگی میکنه و یه چیزهایی رو میبینه و میره.
اما زخم عشق، هر روز بیشتر توی قلبم میشه…
این هم قصه من بود؛
این هم ماجرای تلخ زندگی من…
پخش آنلاین ۲: ⬇️ دانلود اصلی
دانلود موزیک ویدیو
دیدگاه خود را بگذارید